تبلیغات شما اینجا حرف اخر ابزار وبلاگ
بستن تبلیغات [X]
دل نوشته های گل یخی
دل نوشته های گل یخی
نظر یادتون نره .

نامه اول:
سیندرلای خوشگل خوش قد و بالای کمر باریک عزیزم، سلام امیدوارم توی قصر مرفهان بی درد، حسابی بهت خوش بگذرد وای ی ی ... نمی دانی چه قدر خوشحالم !‌ از اینکه دارم نامه ای برای تو می نویسم تا دل پر خودم را حسابی خالی کنم! البته نه از اون لحاظ ...خوش به حالت ...کاش یک خورده از شانس تو هم نصیب من بدبخت می شد. اصلاً مگر قدیمی ها نگفته اند که زشتها، شانسشون بیشتره؟ پس چرا من ایکبیری ( درسته که حقیقت تلخه اما به هرحال نمی شه کتمانش کرد) آنقدر بد شانس هستم. آه سیندرلا ...کاش بودی و مرا در آغوش گرمت می فشردی و به من می گفتی که باید چه غلطی بکنم تا لااقل یک مردتیکه الدنگ من را بگیرد....



نامه دوم:

خیلی دپرس شدم سیندرلا جان ..از خودم بدم آمده ... فکر می کنم بوی گند ترشیدگی می دهم ....آن هم ترشی لیته ای که مثل من درب و داغون و لهیده است ...جلوی آینه که می ایستم، می بینم آنقدرها هم که گمان می کنم، زشت نیستم. دماغ گنده ام را که همین یکی دو ماه پیش برده ام زیر تیغ جراحی و تبدیل به یک بینی سر بالای کار درستش کردم !چروکهای پوستم را که سه هفته پیش دادم کشیدند تا معلوم نشود، سی و دو سال دارم!برای چشمان بابا قوریم، یک هفته پیش یک جفت لنز سبز یشمی خال خال پشمی خریدم !تازه پریروز هم مش و مانی کور و پدی کور و ... کردم !پس دیگر به قول شاعر خدابیامرز: بی وفا !حالا چرا؟ !حالا که مثل قرص ماه شده ام و به پایت افتاده ام که مرا به کنیزی قبول کن، چرا قبولم نمی کنی و مثل لوتی های عاشق پیشه، پاشنه در خانه مان را از جا در نمی آوری؟ !هان ؟ !هان...؟ !پرسیدم هان؟!



نامه سوم:

به خدا دیگه خسته شدم سیندرلا جان !غرغرهای بابا از یک طرف و حسرت خوردنهای مامان از طرفی دیگر دارد دیوانه ام می کند . بابا دم به دقیقه داد و هوار می کند که: دختر !تو را به مقدسات عالم کمتر به خودت بمال!آبرو داریم ما والا... هر چه قدر هم که خودتو به آب و آتیش بزنی، شوهر نیست عزیزم !دختر که سنش از ۲۵سالگی گذشت باید فاتحه ازدواج رو هم بخونه دخترم، می فهمی؟ !مامان هم دایم به چهره ام زل می زند و بعد انگار که دخترش جذامی باشد، اوهو اوهو می زند زیر گریه، بعد هم می گوید: الهی مادرت بمیره !غصه نخور عزیزم !مردم شانس دارند، ماهم شانس داریم. آخه من نمی دونم این دختر عموی ککی مکیت با اون خونواده دگوریش چیش از تو بالاتره که باید بهترین شوهرو تور بزنه، اما تو... به خاطر پول بابا شونو دیگه. اگه بابا ی تو هم مثل دادشش یه جو عرضه داشت، الان وضع ما این نبود. مادرت پر پر بزنه دختر ... اوهو ... اوهو...!


نامه چهارم:

امروز داشتم آلبوم دوران دانشگاهم را ورق می زدم . یادش به خیر !چه قدر زور زدم تا لااقل یک شوهر پیدا کنم، اما یک نصف شوهر هم نصیبم نشد که نشد !چشمم به عکس این پسره نامرد، ارژنگ که خورد؛ می خواستم روی عکسش عق بزنم !پسره بی لیاقت!چه قدر خرجش کردم بی خودی !روز مرد برایش کت و شلوار مارک دار خریدم!روز ولنتاین بهش یک mp4 هدیه دادم !اما آخرش چی؟ !با یکی از دختر های لوس و ننر ورودی جدید ازدواج کرد. دختره عینهو میمون بود، فقط دو تا چشم سبز داشت که با همان چشمهای قورباغه ای رنگش شوهر مرا - ببخشید مرد کاندیدی مرا برای ازدواج آینده ! قاپید و رفت !الهی که تو جوونیش بیوه بشه !الهی که ارژنگ، سرش هوو بیاره !الهی که جز جیگر بزنه!الهی که ...آه ...آه ...آه ...سیندرلای عزیزم من شوهرمو می خوام م م م م م م م!



نامه پنجم:

سیندرلای عزیزم !یادم رفت بگویم که تازه بعد از دوره کارشناسی در دوره کارشناسی ارشد هم قبول شدم و باز هم کلی برای شوهر یابی روزها و هفته ها و ماهها و سالها دو سال! تلاش و کوشش بی وقفه کردم، اما هیچ ثمره ای نداشت !مطمئن بودم اگر در مقطع دکتری شرکت می کردم و قبول می شدم دیگر حتماً موفق به ازدواج می شدم، اما حیف که پدرم اجازه نداد و گفت: من دیگه توان پرداخت شهریه دانشگاه آزاد را ندارم. خب ...دختر ! یه خورده خودتو جمع و جور کن، بشین برای دانشگاه دولتی درس بخون. مگه تو چیت از آن دختر خاله خنگت با اون بابای خل وضعش کمتره که اون باید دانشگاه تهران درس بخونه و تو دانشگاه آزاد، اونم کجا ؟ واحد کتول آباد سفلی !ای خاک بر سرت دختره بی عرضه!



نامه ششم:

آه سیندرلای خوش شانس و عزیز !اکنون که قلم بر دست گرفته ام؛ دوست دارم به جای جوهر قلم، اشکهای چشمان من کاغذ سفید نامه ام را خیس کند، بلکه تو دلت برای من فلک زده بسوزد و راز موفقیتت را برای من شرح دهی !اوهو... اوهو ... حتماً می پرسی که چرا گریه می کنم، راه ؟ !اوهو... اوهو... آخه امروز تولدم بود . اوهو ... اوهو... شاید الان با خودت بگویی: دختره دیوانه !خب اینکه گریه نداره !اوهو ... اوهو... من هم باید در جواب به شما بگویم چرا نداره آخه، امروز سی و ساله شدم و باز هم هیچ خبری از شاهزاده و اسب سفیدش نشد که نشد حتی توی خواب !اوهو...اوهو... .


نامه هفتم :

دیروز حسابی اشکت را در آوردم نه ؟ !خب ...بگو ببینم، چه طوری سیندرلا جان ؟ !چه سؤال احمقانه ای !چرا باید بد باشی آخه ؟ !با اون شوهر خوشگل خوش تیپ مرفه بی درد بی کس و کارت!راستی !تا به حال به این موضوع فکر کرده ای که چه قدر سعادت داشتی که شوهرت، خواهر و مادر ندارد و تو از دست نیش زبانشان که الهی نصیب گرگ بیابان نشود، راحتی ؟ !بگذریم...سیندرلا جان !امروز رفتم پوشکا بچه تهرون توی خیابان ولیعصر. لیدا می گفت فروشنده اش، دوست شوهرش. مجرده، پولدار هم هست . گفتم شاید با یک نگاه - مثل فیلمهای درپیت ایرانی!- عاشقم شد و اومد خواستگاریم!اما می دونی مرتیکه الاغ بهم چی گفت ؟ !چی ؟ !گفت شما چه قدر خوشگل و با شخصیتین ؟ !با من ازدواج می کنین ؟ !نه بابا !زهی خیال باطل !ما از این شانسهای شما نداریم سیندرلا خانم. گفت: مادر جان !درخدمتیم. چی می خواستین. مانتو، روسری، شلوار، پیراهن ... نمی دانی که چه حالی شدم. انگار دیگ آب جوش را روی سرم خالی کردند. آخه من نمی دانم سی و سه سال هم سنه که باعث بشه این احمق ِ کودن منو با مادر عجوزه اش اشتباه بگیره؟ !نه !تو بگو خداییش ... .

نامه هشتم :

خیلی از دستت ناراحتم سیندرلا جان !آخه بی معرفت تازه به دوران رسیده، من برای تو این همه نامه نوشتم و تو حتی یک بار هم پاسخی به نامه هایم ندادی. چی فکر کردی، اگه فرشته مهربون نبود باید تا آخر عمرت کلفتی نامادریت با اون دو تا دختر منگلشو می کردی !حالا برای من شاخ شدی ؟ !وای ی ی ... من چه قدر بی ادب شدم خدا... ببخشید دوست خوبم !اگه اینها رو نمی گفتم، روی دلم می موند و رودل می کردم !راستش را بخواهی کمی به تو حسودی ام می شود، می دانی چرا؟ آخه تو یک بار، فقط یک بار آن هم سهواً کفشت را روی پله های قصر یک شاهزاده مجرد جا گذاشتی و موفق به ازداوج با او شدی، اما من صد بار کفشم را عمداً روی پله های خانه پسران مجرد جا گذاشتم و هیچ بخاری از هیچ کدامشان بلند نشد.



برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 321 ،
2015-07-11

نمی دانم حرفم را چگونه بیان کنم . با شعر . با داستان . با دل نوشته . سومی را انتخاب می کنم . اخرای ماه رمضونه اما ..


اما هنوز بعضی ها حتی یک صفحه قرآن هم باز نکردن . اخه چرا ازشون که می پرسیم می گن : وقت نداریم اون وقت می بینیم دارن تو کوچه پرسه می زنن .


بچه ها تورو خدا حتی یک ایه هم که شده بخونین . به خدا هیچی ازتون کم نمی شه .


Image result for ‫عکس ناراحتی‬‎




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 258 ،
2015-07-14

وقتی که داری حجاب تو می شی مثل آفتاب

در آسمان تو خواهر می شی مثل کبوتر

وقتی که تو می ری راه صورت تو مثل ماه

تا بکنی تو عبور پشت سرت میاد نور

الگوی حجاب ما هستش فاطمه زهرا

چادر حجاب برتر برای زن و دختر


Image result for ‫حجاب و عفاف‬‎




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 276 ،

سلام عزیزان من !!!

عید فطر مبارک .

اومد دو باره یه عید زیبا

که داره این عید یه عالم صفا

اومید وارم شما هم از صفای این عید لذت برده باشین


Image result for ‫عید فطر‬‎





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 264 ،

- بچه آخه تا کی می خوای خواب باشی .این طوری هیچ دختری برات پیدا نمی شه . این صدای مامان ساعت دیواری بود که به بچه ساعت رو میزی متلک می انداخت .

- مامان ول کن حالا کو تا عروسی . می زاری یک کمی بخوابیم .

خلاصه عصر شد و صاحب ساعت ها یک ساعت صورتی خوش رنگ رو که خریده بود آورد و کنار ساعت آبی گذاشت . شب شد ساعت صورتی رومیزی داشت گل سر ها و موها شو تمیز می کرد .مامان ساعت دیواری به ساعت آبی رومیزی گفت : بچه پاشو دست به کار شو . بسه خواب باید فردا صبح زود بلند شی تا صاحبتو از خواب بیدار کنی .

ساعت صورتی که فهمیده بود ساعت آبی عاشقش است به اون گفت : اگه دوست داری زنت بشم باید صبح زود بیدار شی و ورزش کنی بعد صاحبت رو بیدار کنی . ساعت آبی که صورتی رو خیلی دوست داش قبول کرد اما هر روز خواب می موند و از اون جایی که از ورزش خوشش نمی اومد ،اصلا ورزش انجام نمی داد .

پنج روز گذشت تا برای ساعت صورتی یک خواستگار خاکستری پیدا شد . ساعت خاکستری برعکس ساعت آبی هم اهل ورزش بود و هم صاحبش رو صبح ها از خواب بیدار میکرد .ساعت آبی وقتی فهمید برای صورتی یک خواستگار پیداشده از خواب بیدار شد و می خواست از ساعت خاکستری جلو بزند و هیچ روزی نمی توانست مثل خاکستری باشد .

تا این که روز عروسی خاکستری و صورتی رسید . مامان ساعت دیواری به ٱبی گفت : دیدی هی می گفتم زود پاشو حالا این نتیجه ی دیر بیدار شدنت . حالا افتادی رو دست من و معلوم نیست کی بیاد زنت بشه .


Image result for ‫عکس ساعت کارتونی‬‎




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 253 ،

یک ساعت مونده بود به اذان .دیگه داشت حوصله م سر می رفت . دوست داشتم یکی رو جمع کنم که بیاد چیزی هایی رو که سر رفته جمع کنه . صدای قل قل سماور مدام تو گوشم می پیچید . یک دفعه مامان گفت : پسرم بیا این آش نذری رو ببر بین همسایه ها پخش کن . منم قبول کردم و سینی اش رو دستم گرفتم تا سوار دوچرخه بشم . از شانس بدمن تا می خواستم سوار دوچرخه بشم گوشی ام که تو جیبم بود زنگ خورد و رفت رو ویبره . من هم حواسم پرت شد و سینی رو ول کردم . وای چه روزگاری شد !!! همه ی لباسام و زیر پام پر از آش شده بود . ماما بزرگ همین طور که تسبیح شو می چرخوند اومد تو حیاط و گفت : وای خدا ی من. این چه وعضیه آش نذریم ، نوه م خدایا چه کار کنم . مامان هم تا قیافه ی من رو دید مجبورم کرد تا برم حموم . منم رفتم حموم و یادم اومد سی دی دوستم تو جیب شلوارم بوده و الان شلوارم هم تو لباس شویی است . پس زود او مدم بیرون و رفتم پیش دوستم و بهش گفتم که سی دی رو که بهش دادم نابود شده . دوستم هم گفت :اشکالی نداره به عوض منم اون هدفونی رو که به من دادی رو گم کردم . یک دفعه جا خوردم . ولی به خاطر ماه رمضان که ماه بخشندگی است منم بخشیدمش . اذان شروع شد من خداحافظی کردم و رفتم خونه مون . بابام تازه از اداره اومده بود وتا خبر آش نذری به گوشش رسید من رو حسابی دعوا کرد وبا مامان عهد بستند که دیگه کاری رو به من نسپارن .

Image result for ‫عکس کارتونی‬‎




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 257 ،

چند وقته که صبح ها خواب می مونم .وقتی هم که غذا می خورم فورا گشنه ام می شه .به همین خاطر صاحبم می خواد منو به خونه ی واقعی خودم ببره تا اون جا باشم و حال و هوایی عوض کنم . الان هم منتظر صاحبم هستم تا از مدرسه بیاد و منو ببره . ساعتی نگذشت که صاحب ساعت از مدرسه اومد و او را به مغازه ی تعمیر ساعت برد . به مغازه که رسید ند سلام کرد و به مغازه دار گفت : ساعت من صبح ها خواب می مونه و هر باطری ای که در ان می گذارم زود تمام می شه لطفا می شه این ساعت رو درست کنید .

مغازه دار گفت : بله . حتما . فردا شب بیا ساعتت را تحویل بگیر . و منو به دست مغازه دار داد و رفت . من تو فکر این بودم که : پس من خراب شدم که منو به این جا اورده اند این جا تا این من بی هوش شدم . وقتی به هوش امدم کنار سه ساعت در پشت ویترین مغازه بودم . و از دست صاحبم ناراحت . عصبانی . پس تصمیم گرفتم برای صاحبم نقشه بکشم . به سه ساعت دیگر هم نقشه ام را گفتم و آن ها گفتند : ما از صاحبانمان راضی هم هستیم که مارا به اینجا آورده اند تا درست بشیم .من هم نقشه ام را به آن ها گفتم . شب شد و صاحبم آمد من با ساعت ها خداحافظی کردم و آن ها هزار بار گفتند نقشه ات را عملی نکنی . خلاصه ....

.

.

.

به خانه رسیدیم و صاحبم من را برای ساعت شش صبح کوک کرد . وقتی که خوابید . خودم را ساعت ده صبح کوک کردم تا صاحبم خواب بماند . صبح شد . صاحبم از خواب پرید و دید خانه خالی است چون همه به سرکار رفته بودند . صاحبم هم تا دید ساعت ده است با خشم گفت : این ساعت به دردی نمی خورد و باید آن را دور بیندازم و مرا پشت خرابه های خانه شان انداخت . من داغون شدم و از این کارم پشیمان بودم .


Image result for ‫عکس کارتونی‬‎




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 244 ،

دستم را توی جیبم فرو کردم نبود ... وای باورم نمی شه واقعا نیست .پس کجاست ؟؟؟

پاشدم شلوارم رو از پشت کردم و دیدم جای کوک ریز با نخ های سفیده مامانه . پس حتما مامان اون سوراخ بزرگ رو دوخته . بدو بدو کردم تا برم از مامان تشکر کنم .رفتم تو آشپز خانه مامان مشغول شستن ظرف ها بود جیبی رو که دوخته شده بود به مامان نشون دادم و گفتم : مامان دستتون درد نکنه به خاطر .... مامان پرید وسط حرفم و گفت : به خاطر چی ؟؟ گفتم : به خاطر دوختم سوراخ تو جیبم . مامان گفت : وا من که ندوختم . به ماما ذل زدم و گفتم : پس کی دوخته ؟؟؟ مامان گفت :صبح آبجی فاطمه با شوهرش اومد خونه داشت لباسا رو می گشت که دامن گیپورشو پیدا کنه که دید شلوار ت برای عروسی امشب خیلی اوضاعش خرابه به همین خاطر برداشت و اونو دوخت و بعدش هم رفت آرایشگاه . من هم عصبانی گفتم : مامان شما به من قول داده بودید که برای عروسی خواهر شوهر آبجی فاطمه برای من کت و شلوار نو بخرید . مامان گفت :آخه من که نمی دونستم اون کت و شلوار داداش مرتضی رو که الان سربازیه پیدا می کنم تا اونو بپوشی .

شب شد .بابا و مامان و آبجی ام که از آرایشگاه به عروسی رفته بود همه لباس نو داشتن غیر از من تازه اون لباس برای من گشاد و بلند هم بود . همه منو تو عروسی مسخره می کردن . تکیه همه هم این بود : این کت و شلوار رو برای دامادیت هم نگه دار .

Image result for ‫عکس کارتونی‬‎




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 265 ،

دستم ار توی جیبم فرو کردم نبود ... همه جا را حتی مسیر دارو خانه تا خانه ی مادر بزرگ را گشتم اما نبود حالا چه کار کنم ؟؟؟اگر مادربزرگ قرص هایش را نخورد چه می شود ؟؟؟پس در خانه ی همسایه را زدم و گفتم : ببخشید می تونید نیم ساعت برین پیش صغری خانم ، مادربزرگ من و ازشون مراقبت کنید ؟؟؟خانم همسایه گفت : ای به چشم و تو خونه رفت و در را بست .

◘ ◘ ◘

دیگر پاهایم نای راه رفتم نداشت .آخه یکی نیست به من بگه با دمپایی کسی بدو بدو می کنه ؟پس دمپایی هایم را دستم گرفتم و بدون دمپایی بدوبدو کردم . به دارو خانه رسیدم اما ... روی در نوشته بود : بسته است . روی تابلو را خواندم نوشته بود : دارو خانه ی شبانه روزی سلامت . جا خوردم . آخه اگه شبانه روزیه پس چرا الان بستس . با ناراحتی به خانه برگشتم و از خانم همسایه تشکر و پولی به او دادم .

صبح شد . ساعت ده به داروخانه رفتم تا وارد شدم آقای دکتر گفت :کجایی بچه دیروز قرص هات و کارتت رو این تو جاگذاشتی بیا بگیر . من اونا رو گرفتم و تشکر کردم و بیرون آمدم . وقتی رسیدم مادربزرگ حالش بد بود فوری قرص هایش را به او دادم . دو ساعت گذشت و حالش خوب شد . خدا را شکر کردم و هیچ وقت این خاطره را فراموش نمی کنم .

Image result for ‫عکس کارتونی‬‎





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 252 ،

کسایی که دوست دارن می تونن با این موضوعی که من می گویم یا هر موضوع که خودشان دوست دارن داستان در حد پنج ،شش خط( اگر هم بیشتر شد مشکلی نیست )بنویسند تا من در وبم به نام خودشان بگذارم .

به غیر از داستان ، شعر و قطعه ادبی هم قبول می شود .

موضوع : می خواستم آن را بردارم اما ... . شما این جمله را ادامه و تبدیل به داستانش کنید .

Image result for ‫عکس کارتونی‬‎




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 278 ،






آمار وبلاگ
  • کل بازدید : 7526
  • بازدید امروز :6
  • بازدید دیروز : 2
  • بازدید این هفته : 44
  • بازدید این ماه : 76
  • تعداد نظرات : 1
  • تعداد کل پست ها : 10
  • افراد آنلاین : 1
امکانات جانبی
بالای صفحه